محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
448
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كردهايم . بنى اسرائيل حادثه ها و گناهها داشتند و خدا با آنها مهربان و بخشاينده و نكوكار بود و از جمله ماجراهايشان حكايت صديقه بود كه يكى از پادشاهان بنى اسرائيل بود و چنان بود كه چون خدا كسى را پادشاهى بنى اسرائيل مىداد پيغمبرى مىفرستاد كه وى را هدايت كند و ميان او و خداى واسطه باشد و در كار قوم با وى سخن كند . اين پيمبران كتاب منزل نداشتند و مأمور پيروى از تورات و احكام آن بودند و كسان را از معصيت منع مىكردند و به اطاعت ترغيب مىكردند و چون اين پادشاه بيامد خداوند شعيا پسر امصيا را با وى برانگيخت و اين پيش از بعثت عيسى و زكريا و يحيى بود و شعيا همان بود كه ظهور عيسى و محمد را بشارت داد . و اين پادشاه مدتى شاهى بنى اسرائيل و بيت المقدس داشت و چون ايام ملك او به آخر رسيد و حوادث بزرگ رخ داد و شعيا نيز با او بود خداوند عز و جل سنحاريب پادشاه بابل را بر ضد آنها برانگيخت و او ششصد هزار پرچم داشت و بيامد تا در اطراف بيت المقدس فرود آمد و پادشاه بيمار بود و ساق پاى او زخمدار بود و شعياى پيمبر به نزد وى آمد و گفت : « اى پادشاه ! سخاريب پادشاه بابل با سپاهش و ششصد هزار پرچم بر تو فرود آمدهاند و مردم بترسيدهاند و وحشت كردهاند » . و قضيه بر شاه گران بود و گفت : « اى پيمبر خداى آيا دربارهء اين حادثه وحيى آمده كه خدا با ما و سنحاريب و سپاهش چه خواهد كرد ؟ » پيمبر به دو گفت : « وحيى كه در اين باب سخن كند به من نيامده است . » در اين اثنا خدا عز و جل به شعياى پيمبر وحى كرد كه پيش شاه بنى اسرائيل شو و بگو كه وصيت كند و از خاندان خويش هر كه را خواهد به جانشينى برگزيند و شعياى پيمبر پيش صديقه پادشاه بنى اسرائيل آمد و گفت : « پروردگارت به من وحى كرد كه بگويم وصيت كنى و از خاندان خويش هر كه را خواهى به جانشينى برگزينى كه خواهى مرد . »